رویاهای پشت چادری

صبح زود، هنگامی که آفتاب تازه سر زده بود و آغاز یک روز دیگر بود؛  آسمان را نگاه کردم؛ احساس کردم آبی ‌تر و چشم‌ نوازتر از همیشه بود. ابرها، مانند پنبه‌ های پراکنده، درآسمان معلق بودند و در کنار آن آبیِ عمیق، تصویری آرامش ‌بخش و دل‌ انگیز ساخته بودند.

 

طبق عادت همیشگی‌ ام، میان درختان کوچک و سبزپوش قدم می ‌زدم؛ درختانی پرجنب‌ و جوش و شاداب که به آدم حس زندگی می ‌داد.  باید بگویم من عاشق طبیعت ام. طبیعت برایم تنها منظره نیست؛ آموزگار است. از آن می ‌آموزم چگونه زندگی کنم، چگونه استقامت داشته باشم، چگونه با چالش‌ها روبه ‌رو شوم و از آن‌ها عبور کنم. در همین افکار بودم که صدایی در گوشم پیچید؛ صدای دخترکان کوچک با لباس‌های فولادی و چادرهای سفید که از سرک کنار خانه‌ ی ما می ‌گذشتند و به سوی مکتب می ‌رفتند. می ‌دویدند، می ‌خندیدند و بی ‌هیچ شرم و واهمه‌ ای، غرق در دنیای کودکانه‌ شان، با صدایی رسا می ‌خواندند:

برپا، برجا، استاد ما بفرما،

چه قلم، چه خط‌کش،

چه استاد زحمت‌ کش،

چه آسمان، چه زمین،

چه استاد نازنین!

 

تبسم سردی بر لبانم نقش بست؛ لبخندی آمیخته با خوشحالی، اندوه و سردرگمی، خاطراتم زنده شدند. یادم افتاد که من هم روزی مانند همان دختران بودم؛ شاد، سرحال و لبریز از رویا. دختری که کتاب را با ارزش‌ ترین دارایی ‌اش می‌دانست و همیشه می‌گفت: «اول کتاب‌هایم، بعد همه‌چیز.» با شنیدن آن سرود، به یاد روزهایی افتادم که هنگام چوپانی گوسفندان، کتابم را با خود به کوه می‌بردم. با دوستانم سرود ملی را با صدای بلند می ‌خواندیم و حفظ  می‌ کردیم. می ‌نشستیم و رویا می ‌بافتیم و از هم می ‌پرسیدیم: ” در آینده می‌ خواهی چیکاره شوی؟ ” یکی با خنده می گفت ” داکتر” دیگری میگفت ” خلبان” و …

 

آن‌قدر انگیزه داشتم که واژه‌ها از توصیفش ناتوان‌ اند. لباس مکتب ‌ام را می‌ پوشیدم، چادر سفیدم را مرتب سر می ‌کردم و به مکتب می ‌رفتم. تلاش می‌ کردم بهترین شاگرد کلاس باشم؛ شاگرد اول بودم و رقیبان زیادی داشتم. با دوستانم ورزش می‌ کردم و در ذهنم آینده‌ ای روشن می ساختم. رویایم این بود که روزی فرد تأثیرگذاری  شوم. از صنف ششم برنامه‌ ریزی را آغاز کردم. می‌ دانستم تنها شش سال فرصت دارم تا برای امتحان کانکور آماده شوم و زبان انگلیسی بیاموزم. اما از حادثه‌ ای که در راه بود بی‌خبر بودم؛ رویدادی که تصویر ترسناکش از کودکی در ذهنم نقش بسته بود و حالا قرار بود حاکم و قانون ‌گذار سرزمینم شود.

 

مردم در وحشت زندگی می ‌کردند. دیگر خبری از آن روزهایی نبود که با خیال آسوده به بازار بروند، قدم بزنند و گفت‌ وگو کنند. اوضاع  طوفانی شده بود؛ همه می‌ترسیدند مبادا در آن غرق شوند. بسیاری به فکر فرار افتادند، و همین ترس جان عده‌ ای را گرفت. برخی در انفجارها جان باختند، برخی دیگر از بالای هواپیما سقوط کردند و بسیاری ماندند زیر سایه‌ ی تازه‌ ای که بر کشور گسترده شده بود.

 

اقتصاد فروپاشید. یکی کارش را از دست داد، دیگری خانه‌ اش را. گدا و خان شبیه هم شده بودند. یکی گرده ‌اش را فروخت، دیگری وسایل خانه‌ اش را، و آن‌ یکی دختر سیزده ‌ساله ‌اش را، تا نان برای زنده‌ ماندن خانواده‌ اش فراهم کند. و برای زنان، تاریخ بیست سال پیش دوباره تکرار شد.

 

به ما گفتند کتاب‌ هایتان را در دامنتان پنهان کنید، چادری سیاه بر سر کنید و در چهاردیواری خانه بمانید. گفتند پنجره‌ها را بپوشانید تا چشم نامحرمی به زنان و دختران نیفتد. دختران را از کوچه و بازار، به جرم نداشتن پوشش مورد نظر شان، می‌بردند. زندگی بار سنگینی شده بود. کارمندان دولت پیشین یکی ‌یکی ناپدید شدند؛ بی‌هیچ رد و نشانی. گویی در تاریکی مطلق فرو رفتند؛ جایی که  هیچ رد و نشانی از آن نبود. همیشه از خود می ‌پرسیدم: چگونه ممکن است کسی چنین بی‌رحمانه در برابر خانه و مردمش بایستد؟ چطور انسانی می تواند بر سرزمین خود شمشیر بکشد؟ آیا وطن دوستی فقط یک شعار میان تهی بود که این همه سال ما شنیدیم ؟

 

غرق در همین خیالات  بودم که با صدای مادرم  متوجه شدم  دختران رفته بودند، و من هنوز زیر نور آفتاب ایستاده بودم. نگاهم به جوی آبی افتاد که آرام در میان درختان روان بود. به یاد جمله‌ ای از کتاب همسفر زندگی، نوشته‌ ی هاکان منگوچ، افتادم: «آب هرگز با طبیعت در ستیز نیست. اگر هوا سرد شود، یخ می ‌زند؛ اگر گرم شود، بخار می‌شود و دوباره به دل طبیعت بازمی‌ گردد. از موانع عبور می ‌کند یا با صبر راهش را می ‌گشاید. در برابر باد سینه سپر نمی‌کند، بلکه به موجی بدل می ‌شود که می‌ رقصد.» من هم باید مانند آب باشم؛ نه در برابر باد، بلکه همراه با آن، در رقصی آرام و استوار.

 

داستان من نیز دیگر کمتر از آب نبود. چالش‌ها برایم تازگی نداشتند؛ بخشی از زندگی ‌ام شده بودند. آموخته بودم با در نظر گرفتنشان برنامه‌ ریزی کنم، تصمیم بگیرم و روزهایم را بسازم.

چالش‌ها دیگر مانع نبودند؛ مسیرهایی بودند که در میانشان راه خود را پیدا می‌کردم.

 

 

“مهدیه محمدی”

 

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Her Voice Today یک بستر آزاد و مستقل است که صدای زنان را بلند می‌کند و داستان‌های واقعی را به اشتراک می‌گذارد. هدف ما ایجاد یک جامعه آگاه و فراگیر است که در آن هر فرد فرصت شنیده شدن و مشارکت در تغییرات مثبت اجتماعی را داشته باشد.

© ۲۰۲۵ hervoicetoday.com – تمامی حقوق این وب‌سایت محفوظ است.