این حرف فروزان مرا به فکر فروبرد، یعنی چی که از ما گذشت … چون سنی از وی نگذشته او هنوز در ایام جوانی است، بقول خودش بیست و پنج سال عمر دارد چرا باید این چنین از عمر رفته سخن بگوید.
متاسفانه شرایط زندگی زنان دراکثر روستاها طوری است که میانگین عمر در آن پایین است. باری از یکی از کارمندان بخش صحت شنیدم که میگفت اینجا خانم ها سن شان نسبت به ظاهر شان خیلی کم است مثلا خانم ۳۰ ساله است ولی چهره اش بالا تر از ۴۵ سال به نظر میرسد که اغلب این حالت به دلیل نبود امکانات صحی مناسب مخصوصا برای خانم ها در دوران بار داری عمومیت دارد. نبود تغذیه مناسب باعث میشود تا زنان در اکثرموارد یا طفل شان و یاهم جان شان را از دست بدهند. دربسیاری از موارد حتی مرگ شان هم ثبت نمیشود.
فروزان از چشم دید خود چنین روایت می کند: «دخترعمه ام سرِ زا از دنیا رفت. پنج بار پشت سرهم، پنج سال متوالی پس از ازدواج، باردار شد. اما آخرین بار، هم خودش و هم نوزادش جان دادند. شوهرش پسر می خواست، اما دخترعمه ام هر بار دختردار میشد. همین باعث شده بود امیدش به ادامهٔ زندگی با شوهرش کمکم تبدیل به یأس شود. همیشه نگران بود مبادا شوهرش او را رها کند و زن دیگری بگیرد. به همین دلیل، با وجود هشدارهای دکترها که گفته بودند نباید حد اقل کمتر از سهچهار سال وقفه میان بارداریها؛ دوباره باردار شود، چون برای جانش خطرناک است، باز هم بدون وقفه باردار میشد. اما این هشدارها سودی نداشت.»
اکنون چهار دختر خردسال او بدون مادر، زیر دست مادراندَر، با بدترین شرایط زندگی می کنند. شوهرش، با آنکه اوضاع مالی خوبی نداشت، هنوز سال دخترعمه ام به پایان نرسیده، دوباره ازدواج کرد. او برای کم کردن مخارج زندگی اش ــ به خیال خودش ــ از چند تن از اعضای نزدیک فامیل خواسته بود دخترانش را به سرپرستی بگیرند، اما هیچ کس قبول نکرد. حالا دیدن وضع زندگی آن دختران برایم عذاب آور است؛ نه لباس مناسب دارند و نه خوراک کافی. معلوم نیست آینده شان چه خواهد شد. دلم برایشان می سوزد، اما از اینکه کاری از دستم برنمی آید، در رنجم.
فروزان با این که زندگی و آیندهٔ خودش و بچه هایش هم نامعلوم و پا در هواست، اما همیشه به فکر دیگران است. می گوید: «گاهی که از جایی بستهٔ مواد خوراکی کمک می گیرم، آن را به آنها میدهم.»
می پرسم: «کمکها را چه کسانی میدهند؟ مؤسسات یا افراد؟» میگوید: «نه من در خواست کمک ازشخص خاصی نمی کنم، هیچ وقت. کمکهای که می گویم از طرف مؤسسات صورت می گیرد ولی از طریق ارباب های قریه توزیع میشود و فقط به خویشاوندان و اقارب نزدیک شان می رسد. بیشتر وقتها اسم ما را از لیست کمک ها خط می زنند.»
می پرسم: «مورد مشخصی بوده که اسم شما یا کسانی که با ارباب قریه ارتباط ندارند، از لیست حذف شده باشد؟»
می گوید: «حسابش از دستم در رفته. این کارهربار که کمکهای مؤسسات به قریه می رسد، تکرار می شود. آن قدر بر سر این موضوع جنگ و دعوا کرده ام که دیگر کسی به حرفهایم گوش نمی دهد. فکر می کنند دعوا کردن کار هر روز من است.»
فروزان سپس ادامه میدهد:
«چندی قبل یکی از مؤسسات چند بست استاد خیاطی را به اعلان داده بود. سی وی فرستادم و چند روز بعد برای امتحان دعوتم کردند. رفتم و امتحان دادم. سه داوطلب دیگر هم برای همان بست امتحان دادند، اما همه تازه کار بودند؛ نه تجربه داشتند و نه دانش چندانی. تقریباً مطمئن بودم که در آن جا کامیاب میشوم. اما با کمال نا باوری وقتی نتیجه اعلان شد، نام من در فهرست نبود. نام کسی در فهرست بود که اصلاً روز امتحان حضور نداشت. چون من نام هر سه داوطلب دیگر را همان روز پرسیده بودم ومعلومات شان را گرفته بودم؛ افراد کاملاً مشخصی بودند. اما کسی که کامیاب اعلان شده بود، هیچ کدام از ما چهار نفری که امتحان داده بودیم، نبود.
از این بابت بسیار ناراحت شدم. به مسئولان مؤسسه تماس گرفتم، اما پاسخ قانع کنندهای ندادند. هرکدام مرا به دیگری حواله می دادند و اظهار بیخبری می کردند. ناچار شدم به دفتر مؤسسه بروم. با جنگ و دعوا بالاخره معلوم شد که خانم دومِ رئیس یکی از ادارات مرتبط با مؤسسات غیردولتی، به جای ما کامیاب اعلام شده است. مؤسسه مجبور بوده برای تأیید گزارشهای ماهانه و سالانه اش، حرف آن رئیس را قبول کند.
تصمیم گرفتم خاموش ننشینم. با هزار زحمت شماره تلفن آن رئیس را گرفتم، زنگ زدم و به اداره اش رفتم؛ اما خودش را نشان نمی داد. چند روز پی هم رفتم تا بالاخره توانستم او را ببینم. وقتی پرسیدم چرا خانم ات را به جای ما معرفی کردی، با کمال بی شرمی گفت: “من کاری نکرده ام و هیچ اطلاعی هم از آنچه می گویی ندارم. اگر نسبت به پارچهٔ امتحانی ات اعتراض داری، به مؤسسه بگو، نه به من. من که کارهای نیستم.”
با این حرفش تصمیم داشتم از مؤسسه بابت عدم شفافیت و واسطه بازی شکایت کنم. اما بعد با اصرار بسیار مرا از شکایت منصرف کرد و وعدههایی داد که همان لحظه فهمیدم پوچ و بیاساس است. از طرفی خودم هم مطمئن نبودم کسی صدایم را بشنود یا حق مرا بگیرد. بنابراین از ادامهٔ پیگیری صرف نظر کردم. دلم شکست. شب وقتی به خانه برگشتم، اولین کاری که کردم یک دلِ سیر گریه بود؛ شبیه کودکی که اسباب بازی محبوبش را گم کرده باشد. آن قدر گریه کردم که همان جا از خستگی خوابم برد.»
سرگذشت فروزان، حکایت زنان و دختران بیشماری است که در شرایط کنونی از هرگونه پشتیبانی حقوقی و قانونی محروماند. مراجعهٔ آنان به ادارات دولتی برای شکایت و دادخواهی هرگز بررسی نمی شود. به همین دلیل است که زنان بسیاری مانند فروزان، با تحمل انواع بی عدالتی ها اعم از خانوادگی و اجتماعی، ناچار به سکوت می شوند؛ چون می بینند نهادی وجود ندارد که صدای شان را بشنود یا برای احقاق حق شان قدمی بردارد.


