من ساراهستم (اسم مستعار) ؛ متولد ۱۳۷۶ هجری خورشیدی، دومین فرزند خانوادهای معمولی. پدرم کشاورزی می کرد، روی قطعه زمین کوچکی که از پدرش به ارث برده بود و مادرم زن خانه دار که بیشتر اوقات بیماربود، و بیشتر عمرش را با درد گذراند. در خانواده ای بزرگ شدم که پدر خانواده، نه تنها ستون خانواده نبود، بلکه افکار به شدت سنتی داشت و زن را فقط ابزاری برای آسایش مرد و تداوم نسل می دید. از وقتی به یاد دارم، زندگی برایم رنگ دیگری جز سیاهی نداشت. از بدو تولد تا امروز، در مسیری قدم زدهام که دیگران برایم ترسیم کرده بودند. تا زمانی که در خانه پدرم بودم، او تصمیم میگرفت و حالا که ازدواج کرده ام همسرم تصمیم می گیرد و من فقط اطاعت می کنم.
مادرم، زنی آرام و خاموش، با قلبی سرشار از محبت است که هنوز کسی را به صبوری او ندیده ام. گاهی با خودم می گویم: انسان تا چه اندازه می تواند صبور باشد و دردش را فریاد نزند؟ این سکوت همیشگی و دردِ بی صدا، زخمی است که تا همیشه در دلم باقی خواهد ماند. او در هفت سالگی پدرش را از دست داد. برادر بزرگ و برادرزاده اش در نزاعی بر سر زمین تیرباران شدند. مادربزرگم، مادرم را تنها بزرگ کرد؛ دختری که هرگز مهر پدر و برادر را نچشید و هنوز چیزی از زندگی نمی دانست که به عقد مردی درآمد. در سنی که باید با اسباب بازیها سرگرم میبود، کودکی را در آغوش گرفت. زندگی اما بی وقفه می گذرد. پس از تولد برادرم، من به دنیا آمدم. از کودکی ام، زمستان های سردی را به یاد دارم که برای آوردن آب، مسیر پانزده دقیقه ای تا چشمه را طی می کردم. تابستانها با گرسنگی طاقت فرسا روزگار می گذراندیم . مادرم به دلیل بیماریهای کلیوی و ناراحتی قلبی، همواره بیمار بود. از دوازده سالگی به اینسو کار های خانه را باید انجام میدادم: نان پختن در تنور، آشپزی، رسیدگی به گاو و گوسفند، و انجام همه کارهایی که باید یک کودک از آن معاف می بود. ظهرها گرسنه به مکتب می رفتم و در جریان صنف، ذهنم پیش مادرم بود؛ نگران اینکه مبادا حالش بد شود و من کنارش نباشم.
پدرم مردی سرد و تند خو بود؛ نمونه عینی یک پدر سالار واقعی که سعی می کرد ولو با درک اندک اش از زندگی، مسیر باقی اعضای خانواده را تعیین کند. گاهی احساس می کردم واقعا بود و نبودش تاثیری به حال خانواده ندارد. انگار قلبش از سنگ بود. هرگز ندیدم از حال مادرم بپرسد. دکان کوچکی داشت که هر صبح زود میرفت و نا وقت شب برمیگشت. روزهایی هم که خانه بود، مشغول کار زراعت و دهقانی بود. سه برادرم کمک دستش بودند. من و دو خواهر کوچکم، کنار دست مادر می ماندیم.
سالها گذشت و من از مکتب فارغ شدم. نه فرصتی برای آمادگی کانکور داشتم و نه پولی برای پرداخت فیس آن. وضعیت آموزشی مکتب ما نیز اسفناک بود؛ استادان به سختی متن کتاب را می خواندند. روز امتحان فرا رسید. اضطراب داشتم. مکتب را با هزار زحمت تمام کرده بودم؛ در سرما و گرما، با خستگی و گرسنگی، مسیر طولانی خانه تا مکتب را طی کرده بودم، با این امید که روزی بتوانم امتحان کانکور بدهم و وارد دانشگاه شوم و آخر سر روی پاهای خودم بایستم. نتیجه امتحان آن گونه که می خواستم نشد؛ انستیتوت زراعت و وترنری دایکندی کامیاب شدم. مجبور شدم همان رشته را بخوانم، انتخاب دیگری نداشتم: یا همین رشته را می پذیرفتم یا تن به ازدواج می دادم. در اتاق های محصلی، با پول اندکی که دانشگاه می داد، روزگار می گذراندم. سرانجام تحصیلاتم به پایان رسید و دوباره به خانه برگشتم. دریک مکتب ابتدایی که نزدیک ما بود، مشغول تدریس شدم. دو سال بعد، با سقوط دولت، کارم را از دست دادم. چند ماهی از تحولات سیاسی نگذشته بود که برایم خواستگارآمد. پدرم، بدون توجه به خواست من جواب مثبت داد و تاریخ نامزدی را تعیین کرد و من ناچار به پذیرش این پیوند شدم. با خود فکر میکردم شاید پس از این همه رنج، همسفری پیدا کنم؛ همراهی که مرهمی بر این دردها باشد. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، دو ماه بعد از مراسم خواستگاری ازدواج کردم.
اکنون چهار سال از ازدواجم می گذرد و حاصل این زندگی، دو دختر نازنین است. تازه معنای سکوت مادرم را می فهمم. مشکلات تا زمانی که اندک است میشود در مورد اش حرف زد؛ اما وقتی از حد گذشت، واژهها از بیانش عاجز میمانند. شاید «خوشبختی» واژهای بیشازحد کلیشهای برای چنین زندگی خشنی باشد. شاید من تنها زنی نباشم که احساس خوشبختی نمیکند، اما یقین دارم از آن زنانی هستم که برای زندگی جنگید؛ با تمام توان، برای آینده ای بهتر تلاش کرد و از جسم و روحش مایه گذاشت.
وقتی این چهار سال را مرور میکنم، خاطره خوشی با همسرم نمییابم. او مردی سرد، بی روح و بی سواد است. هر بار که خودم را کنار مادرم می بینم، تفاوتی در سرنوشت مان نمی یابم. زندگی، او را به سکوت واداشت و مرا به خود خوری.
ارسال شده: S.R


