چند روز قبل آخرین روز کاریام در یک آموزشگاه انگلیسی بود. حدود شش ماه بود که به شاگردان، اعم از پسر و دختر، دوره ابتدائیه تدریس میکردم. این نخستین تجربهٔ من در تدریس نبود. سال گذشته نیز در یک مرکز آموزشی زبان انگلیسی در کابل مشغول کار بودم.
امسال که باید دوره لیسانس خودرا در دانشگاه کابل تکمیل میکردم، ناچار شدم در برخی از مراکز آموزشی با امکانات محدود کار کنم؛ با معاش کم و مسئولیتهایی بزرگ. این موضوع، از یک سو تلاشی بود برای پُر کردن خلأیی که محرومیت از آموزش در زندگیام ایجاد کرده بود و از سوی دیگر، راهی برای آنکه تا حد امکان از نظر مالی مستقل شوم.
چند روز پیش، نزدیک ساعت هفت صبح به آموزشگاهی که در آن کار میکردم رسیدم. دمِ دروازه، چند مأمور دولتی در حال بحث با مدیر آموزشگاه بودند. من بدون توجه به گفتوگوی آنها، وارد دهلیز کلاس شدم. چند ثانیه بعد، یکی از مأموران با عجله وارد کلاسم شد و پرسید: «اینها شاگردان تو هستند؟»
گفتم: «بله.»
سپس خطاب به مدیر آموزشگاه گفت: «این همشیره دیگر اجازه ندارد پایش را داخل این کلاس بگذارد!»
آنها بیرون رفتند و صدای بحث همچنان به گوشم میرسید.
چند روز دیگر به کارم ادامه دادم، اما در این دهکدهای کوچک ما، خبرها زود پخش میشوند. سرانجام خبر تدریس یک دختر به شاگردان دوره ابتدائیه به یکی از مؤسسات فعال در حوزهٔ تعلیم و تربیه رسید. روزی یکی از کارمندان آن مؤسسه به آموزشگاه آمد و با لحنی جدی گفت: «یکی از مأموران طالبان از شما به مؤسسهٔ ما شکایت کرده است. اگر بر ادامهٔ کارتان پافشاری کنید، ممکن است به صلاحتان نباشد.»
همزمان، ربوده شدن دختران در هرات، اعتراضات پس از آن و برخوردهای خشونتآمیز با معترضان، نگرانی خانوادهام را دوچندان کرد. آنان با ادامهٔ کارم مخالفت کردند و در نهایت، ناچار شدم وظیفهام را ترک کنم.
این تنها روایت از دست دادن یک شغل نیست؛ واقعیتی است که امروز هزاران زن افغان با آن روبهرو هستند. زنانی که نه به دلیل ناتوانی، بلکه صرفاً به دلیل زن بودن، از حق آموزش، کار و حضور در جامعه محروم میشوند. شرایط کنونی زنان در افغانستان شاید وجدان هر انسان آزادهای را به درد آورد. محرومیت زنان از آموزش، اشتغال و مشارکت اجتماعی، تنها محدود کردن نیمی از جامعه نیست؛ بلکه محروم ساختن یک کشور از بخش بزرگی از تواناییها، استعدادها و ظرفیتهای انسانی است.
بازداشت زنان از کوچهها و بازارها به بهانههای مختلف، یکی از آشکارترین نمونههای تبعیض جنسیتی است که بر آنان تحمیل میشود. در حالی که از دین، کرامت انسانی و ارزشهای اخلاقی سخن گفته میشود، بسیاری از زنان از ابتداییترین حقوق خود محروم ماندهاند. این تناقضی است که نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
من عالم دین نیستم و ادعای دانش عمیق در علوم اسلامی ندارم، اما همین اندازه میدانم که اسلام بر کرامت انسان تأکید دارد. حفظ عزت و آبروی انسانها از ارزشهایی است که در تعالیم اسلامی جایگاهی بنیادین دارد. بیاحترامی به کرامت انسانها نه تنها با اصول انسانی، بلکه با روح بسیاری از آموزههای دینی نیز در تضاد است.
زنان این سرزمین سالهاست که بهای سنگینی برای زن بودن میپردازند. بسیاری از آنان فرصت تحصیل را از دست دادهاند، از کار محروم شدهاند و با محدودیتهای گسترده در زندگی روزمره مواجهاند. با این همه، همچنان برای دستیابی به حقوق اساسی خود ایستادگی میکنند و صدای عدالتخواهی را زنده نگه میدارند.
سکوت در برابر تبعیض و بیعدالتی، راه را برای تداوم آن هموار میکند. زنانی که در اعتراضات مدنی با شعار «تحصیل، کار، آزادی» حضور مییابند، تنها از حقوق فردی خود دفاع نمیکنند؛ آنان از حق انسانی و زندگی با کرامت سخن میگویند. تحصیل، کار و آزادی امتیاز نیستند؛ حقوقی بنیادینیاند که باید برای همهٔ انسانها، فارغ از جنسیت، به رسمیت شناخته شوند.
امیدوارم روزی فرا برسد که زنان افغانستان دیگر برای جنسیت خود قربانی نشوند؛ روزی که حق آموزش، حق کار و حق آزادی، نه آروزی دستنیافتنی، بلکه جزء واقعیتِ اجتماعی در زندگی همهٔ شهروندان این سرزمین قرار گیرد.
ف.م


