روایت لیلا از خیابانی که دیگر او را نمیشناسد قبل از آمدن طالبان، من، لیلا، کارمند یک اداره دولتی بودم. معاشم زیاد نبود، اما حس میکردم بخشی از جامعهام و سهمی در ساختن آینده دارم. صبحها با اشتیاق لباس کارم را میپوشیدم، در مسیر اداره با همکاران شوخی میکردم و حس میکردم روزم قرار است […]
مؤلف: Hervoice Today
سایههای مدرسه خاموش
روایت سحر از زنگ آخری که هیچوقت به صدا درنیامد وقتی طالبان دوباره به کابل برگشتند، اولین خبری که قلبم را لرزاند، تعطیلی مکتب دخترانهای بود که در آن تدریس میکردم. من، سحر، هشت سال از عمرم را در همان چهار دیوار گذرانده بودم؛ جایی که برایم نه فقط محل کار، که خانه دوم و […]

